Sunday, November 19, 2006
ي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.يك جوانمردي بود در ولايت غربت به نام خواجه الماس. اين خواجه الماس يك برادري هم داشت كه اسمش خواجه مراد بود و مرد خيلي خوب و باخدايي بود.يك روزي اين خواجه الماس رفت پيش برادرش و گفت :( اي برادر، مي داني كه من از دار دنيا فقط سه تا شتر دارم. دوتا شان را مي سپارم به تو و خودم دارم مي روم در ولايت جابلقا از براي پيدا كردن يك لقمه نان حلال.)خواجه مراد گفت:( اي برادر، تو برو و خيالت راحت باشد كه من مثل تخم چشمم از اينها مواظبت مي كنم.) وقتي خواجه الماس خيالش از بابت شترها راحت شد، راه افتا د و رفت به طرف ولايت جابلقا.حالا بشنو از خواجه مراد كه وقتي برادرش رفت، شترها را برد و بست در طويله. شب كه شد، شتر اولي به شتر دومي گفت: ( اي رفيق شفيق و اي يار گرامي، بدان و آگاه باش كه خواجه الماس به سفر رفته و ما را به دست خواجه مراد سپرده و عروسي پسر خواجه مراد نزديك است. من در فكرم كه نكند اين خواجه مراد شير خام خورده دربارهء ما خيالاتي بكند و ما را بسپارد به دست قصاب.) شتر دوم گفت:( من هم در همين فكرم و مصلحت اين است كه ما كاري كنيم كه اين بلا به سرمان نيايد.)دو شتر نشستند و نقشه كشيدند و آخر سر به اين نتيجه رسيدند كه همان شبانه بروند پناهنده بشوند به سفارت جابلقا. اين شد كه طناب هاي شان را پاره كردند و زدند بيرون و رفتند به طرف قنسولگري.شترها را همين جا داشته باشيد تا ببينيم خواجه مراد چه كرد. خواجه مراد صبح كه از خواب پا شد، رفت به طرف طويله كه آنها را بر دارد ببرد به طرف بازار و برايشان دمپايي ابري و سينه ريز طلا بخرد. وقتي وارد شد، ديد اي دل غافل، جا تر است و شترها نيستند. اين شد كه از ناراحتي پاشد رفت به خانه و رختخوابش را پهن كرد و افتاد در بستر بيماري.اما بشنويد از شترها كه همين طور رفتند و رفتند تا رسيدند به سفارت جابلقا. آنجا كه رسيدند، يك دعوتنامه از طرف خواجه الماس جعل كردند و ويزا گرفتند و رفتند به جابلقا.در ولايت جابلقا براي اينكه كسي آنها را نشناسد ، دو تا عينك دودي خريدند و زدند به چشمشان و بعدش يك شركت باربري تأسيس كردند و پس از چندي كار و بارشان سكه شد.حالا بشنويد از خواجه الماس كه بعد از مدتي يك تلگراف فرستاد از براي برادرش خواجه مراد كه: (سين. شتر چطور؟) از آن طرف تلگراف به دستش آمد كه: (و عليك سين، شتر بي شتر.) خواجه الماس از غصه و ناراحتي نشست دم در تلگرافخانه و بنا كرد به گريه كردن.در همين حال دو شتر كه براي هواخوري آمده بودند بيرون، يك دفعه صاحبشان را ديدند و شناختند. آمدند جلو و با خواجه الماس روبوسي كردند و آنچه بر سرشان آمده بود، بازگفتند. خواجه الماس كه از ديدار شترانش كلي خوشحال شده بود گفت:( اي شتران عزيز من، بدانيد كه من در اينجا پول و پله اي به هم زده ام و قصد دارم برگردم به ولايت غربت . بياييد با هم برويم.) شترها قبول كردند و بار و بنديل سفر بستند و با خواجه الماس برگشتند به ولايت خودشان.اما بشنويد از خواجه مراد كه وقتي شنيد برادرش دارد مي آيد، با همان حال زار و نزار آمد دم در دروازهء شهر به استقبال. دو برادر و دو شتر همديگر را در آغوش گرفتند و شادي ها كردند و بخصوص وقتي خواجه مراد قضيهء دمپايي و سينه ريز طلا را گفت، بكلي رفع سوء تفاهم شد و همگي شاد و خندان با هم به خانهء خواجه مراد رفتند.خواجه مراد گفت:( اي برادر، حالا كه آمده اي بيا به خاطر بازگشت تو و ازدواج پسرم جشن مفصلي بگيريم.) اين شد كه شهر را هفت روز و هفت شب چراغان كردند و شترها را به خوشي و خرمي خوردند.ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه شتر حيوان نجيبي است.قصهء ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد.
Saturday, October 07, 2006
Wednesday, September 20, 2006
...

چی ميشد اونقدری که بقيه ميگن دوستم دارن..تو ميگفتی....به جای اونا
چی ميشد يه خورده از اونی که اونا ابراز علاقه ميکنن...تو ابراز ميکردی
چی ميشد آاااخه
باورت ميشه وقتی بهم ابراز محبت ميکنه
ميگه موقع خواب به تو فکر ميکنم
ميگه دوست داشتنی ای
اشک از چشام ميچکه؟
تپ تپ
ميگم چرا تو نبايد جای اون باشی
حداقل يه خورده
امروز ميگفتم تا يکی رو دوست داری نميتونی کسی ديگه رو جاش ببينی
خسته ام...هيچ کسی رو نميتونم جات ببينم ...هيچکس
Tuesday, September 12, 2006
...

نقاش سر سپرده بر بوم ام شده ام
نوازنده ی راه غم انگيزم شده ام
طراح غرور شکسته ام شده ام
نويسنده ی روح پر دردم و... قصه گوی جسم ناتوانم شده ام
خسته ی راه پر فراز و نشيب ام شده ام .. سرود خواب پيش از مرگم شده ام
تنهای اتاق تاريک و زجر بغض هايم شده ام ... خيره ی ديوار روبرويم
شنونده ی درد پر غصه ام شده ام ... بی مهابای خطر و همدم فرشته ی مرگ شده ام
شرمنده ی وجدان ترسيده و عذاب عشق و نفرت ام شده ام
پله ی سقوط و ارّه ی فکر و خيالم شده ام
... من چه شده ام
Wednesday, August 30, 2006
!!!
در نگاه من اشتیاق دیدارت را ببین و نظاره گر باش اشک هایی را که بی تو، در سکوت، محکوم به مرگ فرو میریزند و حسرت لمس سرانگشتانت را به گور آرزوها می برند...نگاه کن که این درمانده از خود، چگونه لباس عجز به تن، دست به سوی تو دراز می کند تا حتی گوشه ای از سایه تو نصیبش گردد...نگاه کن که به شوق دیدار تو چگونه در کویر روزهای بی حاصلش ، پای پیاده میدود و چگونه اسب لجام گسیخته شبهایش را بسوی خیال هم آغوشی تو ، می کشاند...و تو آن باران رحمتی بودی که بر پژمردگی لبهایم باریدی و فریادی بلند شدی دربرهوت پر ترس قلبم...چونان بانگ اسرافیل...«نمی دانم» برای من واژه ای تنفر آور شده ...«نمی دانم»...نمی دانم که سهم من چیست؟؟؟نمی دانم که باید به کجا گریخت؟؟؟نمی دانم باید چه کرد و به که پناه برد؟؟؟نمی دانم باید چه کرد...و اینجاست که طغیان می کنم و سر میکشم و نعره می زنم که باران شو و بر داغی من ببار که دیگر توانی برای بودنم نیست...این دردآورترین لحظه هاییست که کلام قاصر من قادر به توصیف آن نیست...تمامی تارو پودم درست مثل درخت روبروی پنجره اتاقم که از شیشه بخار گرفته ام آنرا نظاره می کنم، می لرزد...برگهای اندیشه ام زرد و پژمرده به کنار دیوار می افتند...بی آنکه توانسته باشند حرفهای ناگفته ام را بگویند...بگویند که تنها و خسته ام...چه دردناک است آویختن به پوسیده طنابی در حال گسیختن...چه دردناک است خیره شدن به تصویر شکسته دلی درون آیینه...به تصویر تنهایی زنی است که من سر انجام ندانستم که این چشمان اوست که همیشه می گرید یا چشمان من؟؟؟؟؟؟همه چیز برای من تا بینهایت به ابتذال گرفتار شده است...به انتظار چه کسی؟؟؟پرپر زدنهای مرا ببین...خداوندا به تو پناه می برم...با تمام نا چیزی و بی چیزیم امروز به تو پناه می برم...خدای آفریننده من ، تو خود مرا به اینجا فرستاده ای پس خودت راه هدایتت را بر من بنمای...خدایا ببین که به ابتذال روزهای تو چگونه گرفتار آمده ام که مرا ریشخند بندگانت کرده ای...خدایا من هدایتم را تنها و تنها از خودت می خواهم...رهایی برای تو نیست جز هدایت من...باید مرا هدایت کنی...دیگر خسته ام از ملعبه کودکان به ظاهر زیرکت...خدایا مرا با همان " بخشندگی و مهربانیت " فرا بگیر...حالا نشانم بده...این خدای بخشنده مهربان کجاست ؟؟؟؟مرا ببین...اینجا...تنها...مثل همیشه...تنها تر از همیشه...زمین خورده تر از تمام دفعات قبل...دل کنده از کمک بندگانت...که اگر باری ننهند باری هم کم نمی کنند...اینبار مرا از شر بنده هایت دور کن...واسطه نمی خواهم...بشنو ، دیگر واسطه نمی خواهم...تو را به بخشندگی و مهربانیت مرا دریاب...تو را به آنچه که از تو شناختم دریاب...احساسم این است که تا انتهای زندگی من راه کوتاهی بیش نیست...مرا هدایت کن و آنگاه بازگردان...تو را به هیچ ندارم قسمت بدهم جز همان بخشندگی و مهربانیت...مهربان من بگو تو کجایی؟؟؟براستی تو کجایی که من احمق نمی توانم ببینمت...بر من هدایتت را ببخش...نه زندگی می خواهم نه پول نه همسر نه دوست نه هیچ چیز دیگر...من هدایتت را می خواهم...مهربان نیستی اگر بر من نبخشی...اگر بر من نبخشی مهربان نیستی...به کوتاه ترین دست بلند شده به درگاهت چیزی عطا کن...ای خداوند ، بخشنده ، مهربان.....